از : رسو ل رحیـمی " رَســا "
1389/7/1
دوبیتی های پاییزی
دوش در محمل رویا ، به گذار ِ جوانی برگشتم
شادمانی را در برگ برگ ِ بیخیالی بنوشتم
نگرانی و اندوه از سیلاب ِ دیده فرو پاشید
تا زندگی یارم شد ، از سّدِ تردید نگذشتم
************
آرزو یک فرصت بود در پستوی حسرتم بنشست
بر ساقه ء امید بردم دست ، توان من بشکست
روز و شبم لحظه گشت بر تمنّای من آویخت
تا بر آمد بر آمد کامی ، عمر دست و پایم بست
************
از چشم تنگی ناکسان عقده مشت گردید
آرامش چو رعد ِ بی باران بر کینه ها غرّید
دست ِ توان من همه گاه با نجابت درهم شد
تا شرمندگی در چشم بیدلان بی امان جوشید
*************
گقت ؛ دم مَزَن از عشق ، سالی گذشته تُرا
آنچه نباید بر تو ، بر دل ِ توست ناروا
گفتا ؛ از عشق زندگی آید ، بی آن بی دلی
ورنه دل پژمرده ، در تپش ِ تند مانده ، چرا
***********
با دست تهی بر رود و دریا پل خواهم ساخت
بی معشوق و مِی ، نَـرد ِ عشق ، خواهم باخت
گر مدّعی به خوش خیالی ام سُخره بگیرد باز
مجنون صفت بر منش ِ طایفه اش خواهم تاخت
************
چشم من سوخت ز بس که گریستم
زندگی بهانه بود در غبار میزیستم
نو گُل ِ جوانی ام ، در باغ ِ زندگی پژمرد
وانگه می آیی ، با بهانه یی دگر نیستم
***********
روز و شب ِ من ، بی تو عیان می گذرد
درد و غم ِ من با تو نهان می گذرد
آنچه گذشت جای خالی ات پُر نگشت
گر در عیش و طـَرَب ، با کسـان می گذرد
***********
ای راقم ِ حُسن ، حکایت ِ ما منویس
در دست گدا فتاده ام ، زیبا و خسیس
نیم چشمی اشارتم کند ، دیر گشته ، بیا
با دستی کـِشـَدَم برو ! ، مانده در تدلیس
***********
گفت ؛ خود سوزی کـرده یی ، تـُرا چاره نیست
در آتش فتاده یی ، نشانه ء درد ت چیست
بر کوی عشق در آغاز کس ندید آتش را
آنکه رفت و نسوخت ، درین شعبد ه کیست.